| جای خالی مسير های دوچرخه رو در تهران |
مدت کمتر از يک ماهی که در ايران بودم٬ بيشترش را در شهر شلوغ و پلوغ و دودآلود تهران سپری کردم. بارها در ترافيک متوقف شدم و از استنشاق دود وسايل نقليه سردرد گرفتم. همون ابتدای ورود به فرودگاه مهرآباد ٬ پيش از هر چيز هوای دود آلود شهر مشامم را نوازش داد. شايد يه چند روزی طول کشيد تا هوا برام عادی بشه. توی اتوبوس که ايستاده بودم و ترافيک به اصطلاح قفل کرده بود ٬ توی خيال خودم طرح های زيادی برای حل مشکل می کشيدم. هر چند جمعيت متراکم داخل اتوبوس مجال حرکت را ازم گرفته بود ، توی خيالم مثل پرفسور بالتازای معروف هی اين طرف و اون طرف می رفتم تا بلکه راه حلی پيدا کنم. خوب زوج و فرد کردن خودرو ها که خيلی جواب نداد. نمی دونم فلان طرح هم که نشد. يهو بالا پريدم. يافتم ،يافتم. باز هم از اون طرح های افتاب نديده به ذهنم اومد. کاش خيابون های تهرون هم مثل خيابون ها و معابر رتردام و ساير شهرهای هلند ،معبر دوچرخه رو داشتند. کاش اينجا هم می شد بدون توجه به موقعيت شغلی و نمی دونم ... سوار دوچرخه شد. هی رکاب زد و رکاب زد و رکاب زد. آخ که چه کيفی داره با دوچرخت از کنار ماشين های گير کرده توی ترافيک به سرعت رد بشی و زودتر از ماشين سوار ها به محل کارت برسی. اگر من ريس جمهور بودم ، وزير راه بودم ، شهردار تهران بودم ٬ يا نه مثلا جزو شورای شهر تهران بودم و يا نمی دونم ....شايد اين راه را هم امتحان می کردم. البته قبلا اين طرح را سعی کرده بودند اجرا کنند ولی می خواستند يک شبه جواب بگيرند و با يه خيابون فرهنگ دوچرخه سواری را گسترش بدهند. توی فکرم هی دنبال پيدا کردن جای مناسب برای ايجاد باند دوچرخه رو توی خيابون ها می گشتم. خوب موتور سوارها را چکار کنيم؟ فرهنگ بد رانندگی ماشين سوار ها را چه می شه کرد؟ خيابون های .... آقا ديگه آخر خطه پياده شيد. اتوبوس به ميدون آرژانتين رسيده بود و بايد رشته افکار را پاره می کردم و سراغ گرفتاری هام می رفتم. بابا بی خيال ما که نه ريس جمهوريم ٬ نه وزيريم ،نه شهردار و نه .... |
|
جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤ - خاطراتچی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| بخش نامه خوش رويی |
سفر دوباره به ايران فرصتی مجدد بدست داد که نيم نگاهی به برخی زوايای مسائل فرهنگی کشور عزيزمان ايران بيندازم. آنچه برای من در سفر اول به ابران پس از حدود يک و نيم سال و سفر اخير پس از يک سال دوری از وطن بسيار محسوس بود٬ خشکی و سنگين بودن برخی از مناسبات و برخوردهای اجتماعی ما به ويژه در سطح برخورد ها ی رسمی و اداری است. برخلاف آلمانی ها يا فرانسوی ها که معمولا چهره ای عبوث و خشن دارند، سيمای هلندی ها معمولا بشاش و شاد است. در برخورد ها معمولا سعی می کنند که پس از بيان يک مطلب ٬ خنده را چاشنی آن کنند. چند وقت پيش دوست عزيم آقای قهوه چی هم در اين باره نوشتند. ايشون در اون مطلب اشاره کرده بودند که شايد فرهنگ خنده به گونه ای در برخی از ادارات هلند حالت بخشنامه ای به خود گرفته باشد؛ چرا که اگر کارمندی خنده رو نباشد ، ممکن است کار خود را از دست بدهد. ولی همانطور که ايشان نيز اشاره کردند، به نظر می رسد که خنده رويی و خوش برخوردی در سطح ادارت و ... به تدريج به فرهنگی عمومی برای هلندی ها بدل شده است. اشتباه نکنيد ، نمی خواهم بگويم ما ايرانی ها خوش اخلاق نيستيم و يا بد اخلاقيم . نه برعکس ايرانی ها از نظر مسائل اخلاقی ، نگه داشتن حرمت ها، تبعيت از اداب و رسوم و ... زبان زد خاص و عام اند. نکته اينجا است که عليرغم رعايت مسائل اخلاقی ، نمی دانم چرا فضای بسياری از برخورد های اجتماعی ما سنگين و خشک است. چرا اداری های ما بعد از پاسخ به درخواست مراجعه کنندگان ، لبخند بر چهره شان نقش نمی بندد؟ با خودم فکر می کردم ، گفتم شايد مشکلات اقتصادی و گرفتاريهای روزمره مردم را به اين سمت و سو کشانده ، ولی پس چرا حتی افراد متول و احيانا روسای ارشد ادارات که قاعدتا مشکلات اقتصادی کمتری دارند نيز گاه با ارباب رجوع خوب برخورد نمی کنند؟ راستی چرا گاه از فرهنگ برخورد توام با عطوفت با ديگران فاصله می گيريم؟ خوشبختانه در سفر بازگشتمان از ايران به هلند تجربه متفاوتی از برخورد مهمان داران هواپيمای ايران اير داشتم. مهمانداران لبخند زنان مرتب در راهروهای بين صندلی های هواپيما چرخ می زدند. اگر درخواستی می کردی با مهربانی جواب می دادند و در انتها هم لبخندی می زدند. چند بار آمدم از اونها بپرسم آيا بخشنامه جديدی در اين زمينه ابلاغ شده ولی جرات نکردم. هرچه بود، رويه بسيار جالب و پسنديده ای بود. کاش اين نوع برخوردها به ادارات ما هم سرايت پيدا کند. چرا که خوش برخوردی با ارباب رجوع باعث کاسته شدن از تنش ها در فضای اجتماعی می گردد و باعث روان تر شدن چرخه های مناسبات اجتماعی می گردد. شايد شما هم تجربه کرده باشيد که اگر در اداره ای حتی اگر کار شما در حيطه وظايف آنها نباشد و تنها با بيانی خوش با شما برخورد کنند و احيانا شما را راهنمايی کنند٬ بسيار خرسند از درب ان اداره بيرون می آيید. برخلاف زمانی که با بيانی تند به شما جواب رد بدهند. به خاطراتچی نخنديد٬ ولی کاش ما هم حداقل با صدور بخش نامه ای٬ کارمندان اداراتمان را به خوش برخوردی با ارباب رجوع فرا می خوانديم. خدا را چه ديدی ٬ شايد اين کار زمينه ای برای تثبت و ترويج اين فرهنگ متعالی که ريشه در باورها و اعتقادات خود ما دارد٬ ايجاد نمايد. |
|
سهشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤ - خاطراتچی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سفر به ايران |
در يک کلمه می خواهم از اظهار لطف همه دوستان تشکر کنم. ببخشيد که اين روزها خيلی گرفتار بودم و نتوانستم مطلبی منتشر کنم. راستش پس از اون ماجرا در اسرع وقت تقاضای گذرنامه جديد دادم و مسئولان سفارت ايران در هلند نيز نهايت همکاری را کردند و ما توانستيم حدود ده روز بعد عازم ايران شويم. کمتر از يک ماه در ايران بوديم و تازه ديروز به هلند برگشتيم. تو اون مدت کم واقعا فرصتی برای وب نويسی پيدا نکردم. خوب حال برگشتم و روز از نو ،روزی از نو. ولی باز هم خيلی کار عقب افتاده دارم که بايد انجام بدم. تا بعد |
|
دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤ - خاطراتچی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مطالب پیشین |
| RSS Feed |
| وب نوشت گروهی ایروا |







